معشوق من چنان لطیف است
که خود را به بودن نیالوده است
که اگر جامه وجود بر تن می کرد
نه معشوق من بود
"شریعتی"
تا حالا شده احساس تنهايي كنين؟؟؟
يه روزايي ميرسه كه آدم ميفهمه كه هيچي و هيچكس رو نداره!!!!
دقيقا مثل امشب و همه روز و شب من!؟ جالبه نه؟؟؟؟؟
ولي كاريش نميشه كرد...
ویرانه نه ان است که جمشید بنا کرد
ویرانه نه ان است که فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که با هر نگاه تو
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت
نوروز ماندگار است تا یک جوانه باقی است
باقی است جمع جانان تا این یگانه باقی است
باردگر بریدند نای و نواش اما
این ساز می نوازد تا یک ترانه باقیست
سینه به سینه گفتند کوتاه تا شود شب
کوتاه می شود شب وقتی فسانه باقیست
عید است نامه دارم از من رسان به یاران
بشتاب ای کبوتر تا آشیانه باقی است
گم کردمش! نشانیش یک کوچه تا جوانی
پیداش کن پرنده! تا این نشانه باقی است
می چینمت دوباره از آسمان کرمان
پرواز کن پرنده تا سقف خانه باقیست
نور نگاه کوروش پروردگار بابل
بعد از هزار ها سال در هکمتانه باقیست
زیباست حرف یاران در کوچه های تبریز
آواز مولوی هست تا یک چغاله باقیست
دود اجاق وصلی کو درسفر برافراشت
بعد از هزار منزل در بلخ و بانه باقیست
درحیرتم که بعد از کشتار عشق اینک
در زیر سقف تاریخ عطر زنانه باقیست
عصر دگر برآید این نیز هم سرآید
گر نیستت یقینی حدس و گمانه باقیست
یغمائیان ربودند محصول عمر ما را
بشتاب و کشت می کن تا چند دانه باقیست
افراط کردو تفریط این ساربان گمراه
ای کاروان سفر خوش راه میانه باقیست
و مگر این جمله را هنوز حفظ نشده ایم که تمام اعجاز کویر در آنست که جایی در دلش چشمه ای پنهان دارد .
و تو چه می دانی که کویر چیست اگر تشنه نزیسته باشی و نپرس که من هم نمی دانم و مگو ...
و مگو که هر قصه ای به پایان می رسد که من هزار قصه دیدم که انتهایی نداشت ... که ابتدایی نداشت...
" دکتر شریعتی"
بازیه خوبیه با زندگی....
اما چرا همیشه این ماییم که میبازیم؟
دوستی حرف قشنگی زد...
"نهایت عمر ما ۸۰ ساله اما زندگی میلیارد ها ساله که داره بازی میکنه....
فکر میکنی تجربه ی کافی رو نداره؟..."
اولین تجربم بود...ولی فکر میکنم باخت بدی بود...
به چیزی نرسیدم....
اما خیلی چیزارو از دست دادم!!!

قلبم محكوم شد به شكستن .....
غرورم محكوم شد به خردشدن.....
احساسم محكوم شد به بازي گرفته شدن.....
دلم محكوم شد به تير خوردن.....
چشمانم محكوم شدند به باريدن....
خاطراتم محكوم شدند به فراموش شدن ......
و اما.... عشقت محكوم شد كه اسير بشود در ميان قطره قطره خونم....
در ميان جاي جاي قلبم....
و در ميان تكه تكه هاي قلب تكه تكه ام.....
تو هوای عشق و تردید یه نفر صدامو نشنید
اونکه از عشقش میمردم منو یه غریبه میدید
ای دل تنها دیگه بسه بیقراری
اون دیگه رفته واسه چی چشم انتظاری
اون دیگه رفته روی عشقت پا گذشته
تو عشق و تردید تو رو تنها گذاشته
تو هوای عشق و تردید یه نفر صدامو نشنید
اونکه از عشقش میمردم منو یک غریبه میدید

در گذشت بزرگ بانوی آواز ایران (مهستی) را به شما تسلیت عرض می کنم
تو آخرین طبیبی
که لحظه های آخر به داد من رسیدی
تو نوری از خدائی
که پیغام خدا را
به گوش من رساندی
به روح من دمیدی
زیباترین بهاری
پایان انتظاری
برای منه تنها
تو یک حریم امنی
تو بهترین دوائی برا ی خستگیهام
من کوله بار عشقو
تا پای جان کشیدم در زیر سایه های خوش باوری خزیدم
اما یه قلب ساده ندیدم که ندیدم
من از تکرار حرفه
دوستت دارم خسته ام
من به اونکس که باید
دل ببندم بسته ام
تو آخرین طبیبی
که لحظه های آخر به داد من رسیدی
تو نوری از خدائی
که پیغام خدا را
به گوش من رساندی
به روح من دمیدی
زیباترین بهاری
پایان انتظاری
برای منه تنها
تو یک حریم امنی
تو بهترین دوائی برا ی خستگیهام
آهنگ میخونه به یاد مهستی

حوصله ام که سرمیرود باخودم بازی پازل میکنم،طرح پازلم که معلوم است اول خوب در ذهنم ترسیمت می کنم ، بعد خوب تکه تکه ات میکنم هر تکه را سرجایش می گذارم. اول آن لبانت را ، بعد آن چشمای زیبایت را و بعد آن گیسوانت را ، این تکه را خیلی دوست دارم خودت هم می دانی و بعد آن پیشانی بلندت را و سایر تکه ها آه تکه ای کم آوردم قلبت را آری قلبت را قلبت را سالهاست که گم کرده ام اشکالی ندارد این بار هم به جایش گل میگذارم